سلطان هاشم ميرزا ( پسر شاه سليمان ثانى )

163

زبور آل داود ( فارسى )

سخن توانا بود . با اين همه به انتقام خون برادر ، درس را رها كرد و در جنگل‌هاى آمل جمعى را به دور خود جمع آورد و به گرفتن مال و ريختن خون مردم پرداخت . « لباس وى كلاپشت سياه و شلوار پشمين سياه بودى و پيراهن نمىپوشيد و با شمشير آبدار و سپر بزرگ عالى مقدار در آن جنگل به سر مىبرد و چون برف و باران مىشد ، سه چوب مىزدى و آن سپر را بر بالاى آن چوبها مىنهاد و در شيب مىنشست و عهد كرد و قسم ياد كرد كه تا زنده باشد هرگز سر خود را به شيب آستانهء هيچ كس از دوست و دشمن نبرد و يك نوبت به گيلان به همان لباس و سلاح آمد و چندان كه پدر مرحوم اين ضعيف [ ظهير الدين مؤلف تاريخ طبرستان ] نصيحت مىكرد كه درون خانه در آى ، قبول نكرد و به بن درختى بر سر شاخهاى درخت تكيه كرد كه هرگز بر سر زيلو و حصير هم نمىنشست و در زمستان كه برگ درختها از شاخ‌ها فرو مىريخت بر سر همان شاخ بىبرگ تكيه مىكردى و به لاهيجان به ديدن حضرت سيد رضى كيا - نور قبره - رفت و در آنجا نيز به همين نوعى كه ذكر رفت سلوك مىكرد . و چون مردى بود لطيف طبع و اشعار عربى و پارسى خوب مىگفت و طبريهاى لطيف انشا مىنمود و اصالتش هم معلوم كرده بودند . حضرت سيد رضى كيا نيز به همان بن درخت دو سه روز با او صحبت داشت و نصيحتها مىكرد . اما فايده نكرد و بر شقاوت اصرار مىنمود تا در ولايت آمل به بن درختى وفات كرد و در همان موضع دفن كردند و شاخه‌هاى درخت كهنه و نو بر بالاى قبر او ريختند . الحال هر كه از آنجا مىگذرد ، چون بر آنجا مىرسد شاخهء درختى مىبرد و مىنهد . » ظهير الدين مرعشى نمونه‌اى از نثر او و بهتر بگوييم مكتوبى از او به امير سليمان شاه بن داود از امراى بزرگ تيمور و حكمران رى و دماوند و قومس نقل كرده كه نثر پيچيدهء دشوارى است و دو نمونه از دو بيتيهاى طبرى او را نيز به دست داده كه لطفى و حالى دارد .